نوشته های میرویس بلخی Mirwais Balkhi's Writings
این دریچه گویندهء باور های ویژه به خودم است
صفحات وبلاگ
نویسنده: میرویس بلخی - ۱ دی ۱۳۸٩

 

در اوائل قرن شانزدهم، چنانچه که امپراتوری های عثمانی و صفوی برای اداره سرزمین های خاور میانه به جان هم افتاده بودند، سلطان سلیم با پارسی سرایی اش از استانبول حکومت میکرد و شاه اسماعیل اول با زبان نیای ترکی اش از اصفهان حکم می راند.

این مجاورت ما را به یاد نفوس ایران و ترکیه می اندازد که که وارد یک دور دیگر تبادل فرهنگ و افکار شده اند. ترکیه سکولار که توسط اتا ترک بنیان گذاشته شد بواسطه اسلام گرا ها تهدید می شود و ایرانی خمینی به سمت سکولاریزه شدن گرایش پیدا کرده است که به زبان ساده، ترک ها در آروزی زندگی اسلامی با مدل ایرانی هستند و ایرانی ها مدل سکولار ترکی را می پذیرند.

ترکیه و ایران از جمله دو کشور پر نفوس، پر قدرت و پیشرفته اسلامی هستند که از لحاظ تاریخی نیز با مرکزیت محوری و راهکار سیاسی تنظیم یافته ای بوده و بطور عام در معرز دید جهانیان قرار دارند. من در سال 1994 پیش بینی کرده بودم که سرنوشت این دو کشور اسلامی نه تنها آینده خاور میانه که آینده جهان اسلامی را رقم می زند.

با این ادعا بیائید تا هر کدام از این کشور ها را جداگانه ارزیابی کنیم:

ترکیه: در بین سال های 1923 تا 1938، اتا ترک تقریبا اسلام را از زندگی اجتماعی ناپدید کرد. در همه این سال ها اسلام گرا ها برای احیای دوباره اسلام دست به مبارزه زدند و در دهه هفتاد با تشکیل ائتلاف به خود سر و سامان دادند که در نتیجه از سال 1996 تا 1997 در راس تشکیل حکومت قرار گرفتند. اسلام گرا ها در انتخابات 2002 با بدست آوردن دو سوم مجلس بطور عجیب بر سر قدرت آمدند. به همبن ترتیب در سال 2007 نیز با ظرفیت های بالا و مبارزه علیه تبلیغات مطبوعات مخالف و نظریه توطئه از جانب نظامی ها، نصف مجلس را از آن خود کردند که در یک روند همه پرسی موفق به کسب 58 کرسی شدند و تا جون 2011 برای سومین بار حکومت تشکیل دادند.

آیا اسلام گرا ها در انتخابات بعدی پیروز خواهند شد، این در حقیقت ایجاد فرضیه ای است که آنها در این دور از خود کارکرد نشان داده اند. از جمله کشیدن کشور به سمت خواسته های خود ایشان، سازماندهی قانون اسلامی و ساختار یک نظام اسلامی که شبیه آرمان خمینی است.

 ایران: خمینی 1979-1989، در ایران بر عکس اتا ترک اقدام کرد و اسلام را از لحاظ سیاسی حاکم در اجتماع ایران ساخت . اما این نظام با ظهور جناح های ناسازگار، شکست اقتصاد کشور و گوشه گیری توده های مردم از افراط گرایی رژیم، لق شد چنانچه در دهه 90 ناظران بین المللی در انتظار سرنگونی رژیم شدند اما با افزایش قدرت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی و به قدرت رسیدن جانبازان جنگ ایران و عراق به سرکردگی محمود احمدی نژاد که از آن به طور نمادین استفاده می کند، رژیم جان تازه گرفت و وارد دور دوم حیات خود شده است.

احیای برنامه های افراط گرای اسلامی یکبار دیگر منجر به حاشیه رفتن و بیگانگی مردم نسبت به رژیم شده است و در عوض گرایش های سکولاریستی از جمله دوری از شیوه های اسلامی در بین مردم رشد کرده است. رشد بیماری ها در کشور از جمله مصرف مواد مخدره، پورنوگرافی و فحشا در عمق مشکلات رسیده است. همین بیگانگی مردم از حکومت منجر به تظاهرات خشونت بار علیه رژیم در پس از انتخابات تقلبی 2009 شد که سرکوب بیرحمانه دولت خشم خود مقامات در درون رژیم را برانگیخت.

با صرف نظر از نژاد هر دو کشور، اسلام گرا های در حال حاضر در تهران و انقره حکومت دارند.

با نگاهی به آنیده، ایران نشان دهنده بزرگترین تهدید و یا امید برای خاور میانه به حساب می رود. مسئله هسته ای، تروریسم، خشونت ائدولوژیک و تشکیل یک " جبهه مقاوت " حاکی از تهدید برای جهان است که در بالا رفتن قیمت نفت و گاز و حمله پالس الکترو مغناطیس و حمله به ایالات متحده آمریکا نمونه های آن می باشد. اما اگر این تهدید ها اداره و یا کاهش داده شوند، ایران پتانسیل خوب برای رهبری جهان اسلام از تاریکی های اسلام گرایی به سمت یک اسلام مدرن، میانه و خوب را دارا است. چناچه که ایران در سال 1979 تاثر گسترده در جهان اسلام داشت.

برعکس اینکه حکومت اسلام گرای ترکیه تهدید های فوری چندی را در جهان ایجاد می کند برنامه های دقیق اسلام گرایان در این کشور در آینده ها می تواند خطر های بزرگی را برای جهانیان به ارمغان بیاورد. مدت ها پس از اینکه خمینی و اسامه بن لادن از خاطره ها محوه شوند و به فراموشی سپرده شوند، از این در هراسم که رجب طیب اردغان و همکارانش، بنیان گذاران دور جدید اما پر از توطئه اسلام گرایی ظهور کنند.

بنابرین احتمال بیش از بیش میرود که مشکل آفرین ترین کشور خاور میانه ای امروز فردا منبع ابتکار و اختراع شود در حالیکه نزدیک ترین دوست غرب که از پنج دهه به این سو در کنار جهان غربی ایستاده است به یکی از بزرگترین منابع خصومت و واکنش مبدل شود.. در چرخ تاریخ اینگونه بازی ها زیاد دیده شده است و تاریخ همیشه انسان ها ا شگفت زده کرده است.

http://www.jawedan.com/index.php?option=com_content&view=article&id=3463:1389-09-29-00-13-51&catid=40:1388-03-11-21-08-00&Itemid=576


نویسنده: میرویس بلخی - ۱ دی ۱۳۸٩

 

 

 

چون     ابو بکر    آیت توفیق      شد        با چنان شه   صاحب  و صدیق شد

چون عمر   شیداى آن   معشوق   شد        حق و باطل   را  چو دل فاروق شد

چون که عثمان آن عیان را عین گشت        نور فایض بود و ذى النورین گشت‏                         

چون ز رویش  مرتضى  شد در فشان         گشت    او شیر خدا   درمرج جان         

 

مولوی و اثر همیشه ماندگار وی چون بحر بی کرانی است که هر چه از هشت صد سال به این سو غواصان دریایی علم وادب و معرفت در آن غوطه زده اند به همان اندازه صدف و گهر از عمق آن پیدا کرده اند و برای همین هم است که امروز پس از هشت سال از در گذشت وی، هر کسی بنا بر ارادت که به این عارف و شاعر دارد، اندشیه ها و اشعار او را بر اساس استعداد خود موشگافی می کند و جنبه از این خدای سخن را برای    دوستداران وی معرفی می کند.                                      

پژوهش روی اندیشه های عرفانی و ظرافت های اجتماعی، تاریخی مولوی کاری است نه چندان آسان و من باور دارم که برای موشگافی این بخش از اندیشه های مولوی آدم باید جانب احتیاط را رعایت نمود و باید با دقت به آن دست زد زیرا مولوی با اندیشه های شگرف خود در زمان ما که متاسفانه دو نهاد دانشگاه و مدرسه در دو جریان فکری و جبهه ای قرار گرفته و هر کدام سنگ پیروی از این عارف دانا را به سینه زده و دیگری را به بیراهه روی محکوم می کند، کار ما را مشکل تر می سازد تا اینکه به عمق پیام وی برسیم. در چنین زمان کسانی که باور دارد خداوندگار بلخ برای نوع انسان می نوشت و مخاطب وی تنها انسان بود و نه دانشگاهی و مدرسه ای، باید کمی با زیرکی قدم بر دارد و برای   اثبات گفته های خود باید برهان قاطع بیاورد و قانع کننده.             

همانطور که در بالا اشاره کردم و گفتم مولوی بحر بیکران و ژرفی است که هرچه در آن سیر کرد به ساحل نخواهی رسید و هرچه به زیر برویم ته آن پیدا شدنی نیست، من نیز در مطالعه به قرآن پارسی  سری به این کتاب زدم که به بسیار مسائل زیبا و جالب روبرو شدم که دیدم اگر ننویسم و بگذارم تا بعد ها دیگران در این زمینه قلم فرسایی کنند حیف خواهد بود و بنا برین تصمیم گرفتم  تا این چند سطر پژوهش را که من از درون آیات قرآن پارسی بیرون کشیده ام را در چند بند در خدمت حق طلبان قرار بدهم تا کسانی که در پی نور هدایت اند و می خواهند به حقیقت دست یابند، بتوانند کم از کم شمع لرزانی شود که راه رای برای سالک راهنمایی کند تا از این سمت به خورشید راهیاب گردد.

منظور از نوشته در حقیقت چند جنبه دارد. یکی این که واقعا خواسته ام باور مذهبی مولوی را پیدا بکنم که نسبت به خلفای راشدین در روزگار جنگ شیعه و سنی چه باور داشته و دوما مولانا تا چه حد از این مضمون در شعر فارسی استفاده برده است همانگونه که امروز تاثیر پذیری شعرای پارسی زبان از سوژه های عرب و اسلام یکی از پژوهشات گسترده ای در قلمروی ادبیات پارسی است

 

.............................

ابوبکر صدیق

آنطور که در تواریخ نوشته شده است مولوی خود از نسب ابوبکر پسر ابی قحافه  بوده است و نیاکان پدری وی از اعرابی بود که در زمان لشکر کشی های اعراب بر خراسان، در شهر ام البلاد بلخ ساکن شده و مولانا در همین شهر و از همین نسب دیده به جهان گشوده است.

خداوند گار بلخ بر مبنای شواهد تاریخی ابوبکر را نخستین مسلمانی پس از پیامبر می داند که به مجرد شنیدن پیام وی بدون تاخیر به پیامبری آنحضرت ایمان آورد و آئین گذشته خود را رها کرد و به اسلام گروید:

 

     

چون ابوبکر از محمد برده بو

گفت هذا لیس وجه کاذب

***

صداقت و راستگویی سیدنا ابوبکر در اشعار و اندیشه مولوی، نمونه است و مولوی از آن در جا جای مثنوی و دیوان شمس در پیامی به انسان یاد آوری کرده است. مولوی، حضرت ابو بکر را مسلمان راستگو و صدیق می داند و این لقب را خاص آنحضرت می پذیرد که برای همین صفت است که ابوبکر سردار و سرور دنیا و آخرت می شود و مولوی در ضمن ذکر این مطلب، پیامی را نیز به مسلمانان می دهند که انسان از صداقت ابو بکروار به سروری دو دنیا می رسد. چنانچه می گوید:

 

مر ابوبکر تقی را گو ببین

شد ز صدیقی امیر المحشرین

***

 

کو زهره که بشمارم این کرده و ان کرده

با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری

***

 

در هوای عشق او صدیق صدق می زند

احمدش گوید که واشوقنا لقا اخواننا

***

 

چشم اخمد بر ابوبکری زده

او زیک تصدیق صدیق آمده

ابوبکر در اندیشه مولوی نشانه توفیق خدایی است. او باور دارد که خدا بر ابوبکر موهبت کرد تا او را نخستین رفیق پیامبرش قرار بدهد و این  که وی نخستین یار پیامبر اکرم انتخاب شد را بزرگترین هدیه ای می داند که خدا بر ابوبکر عنایت کرده است چنانچه می فرماید:

 

چون ابوبکر آیت توفیق شد

با چنان شه صاحب و صدیق شد

 

بر مبنای این اندیشه که مولوی ابوبکر را بهترین یار و تنها همسفر پیامبر می بیند. در آثار خود از خاطره غار ثور سوژه ها و معنی های پر ارزش و زیبایی در اشعارش در چند جا تعریف کرده است او این سفر را نه تنها سفری ظاهری و یا فرار عادی دو انسان از دست دشمنان بلکه آن را سفر معنوی دو دوست به جان برابر هم خطاب کرده که اگرچه ظاهرا باهم در هجرت اند و از ترس دشمنان و رد گمی به غاری پناه برده اند اما در حقیقت روح آنان در آسمان ها و در آفاق و انفس در سیر بود. مولوی در بیتی با اشاره آشکار به صدیق اکبر می گوید که وی نیز در غار جسمی حضور دارد در حالیکه روحا با پیامبر در پرواز و سیر بوده است :

 

صدیق با محمد بر هفت آسمانست

هر چند کو به ظاهر در غار می نماید

به نظر من تاریخ سفر پیامبر به از مکه به مدینه در دوران زندگی پیامبر و اسلام یکی از مهمترین و سرنوشت ساز ترین دوره تاریخی زندگی آن حضرت می باشد که بدون شک در همچون شرائط اساس  انتخاب ابوبکر به عنوان همسفر و کسی که به وی سخت اعتماد می کند را نباید نادیده گرفت و بدون شک این خاطره بیاد ماندنی هم شد. به همین طور مولانا خاطرات این سفر و این غار را در استعارات و کنایات ادبی نیز در اشعارش استفاده کرده است و آن را نماد از خلوت دو دوست قرار داده که همه جهان در کار اند تا آنان را از جهانان پنهان کنند تا مبادا در خلوت آنان مزاحمتی ایجاد شود. عنکبوتی می آید و پرده در غار می تند و کبوتری تخم می گذارد تا دیگران بر خلوت آندو مزاحمتی ایجاد نکنند. مولوی در چندین جا از این خاطره ذکر کرده است. مانند:

 

صدیق و مصطفی به حریفی درون غار

بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز

***

عنکبوتی بتند پرده اغیار شود

همچو صدیق و محمد من و او در غاری

***

 

صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی

فاروق چون نباشی چون از فراق رستی

***

 

هستی تو فخر ما هستی ما عار ما

احمد و صدیق بین در دل چون غار ما

***

چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن

گر صادق صدیقی در غار سعادت رو

***

چو احمدست و ابوبکر یار غار دل و عشق

دو نام بود و یکی جان دو یار غار چه باشد

***

چون احمد و بوبکریم در کنج یکی غاری

زیرا که دوی باشد غاری من و غاری تو

*** 

 

 

چیزی دیگری که مولوی در اشعارش به آن نسبت به عمل ابوبکر به عنوان یک عمل بارز اشاره می کند، سخاوت و خدمات ارزنده آن حضرت در روزگار پر مشقت اسلام است که کفار بردگان موحد اسلام را در زیر تازیانه و شلاق های کشنده می خوابانیدن تا از آنان اعتراف توبه بگیرند و از خدا باز گردانند که در این زمان ابوبکر با دارایی که در اختیار داشت آن را در خدمت خدا و اسلام قرار داده این بردگان را با قیمت های گزاف می خرید و آزاد می کرد که بلال- موذن رسول خدا نمونه آنان بود. این خاطرات را نیز مولوی در مثنوی به چند جا به گونه اصلی و یا پیرامونی ذکر کرده است. مانند:

 

تاکه صدیق آن طرف برمی گذشت

آن احد گفتن به گوش او برفت

 

روز دیگر از پگه صدیق تفت

آن طرف از بهر کاری می برفت

 

 

عمرفاروق:

به اندیشه مولوی عمر فاروق از آنکسانی بود که همه عمر را کمر بسته در خدمت پیامبر حاضر بود و به قولی عمر به مانند شمشیر بران و برهنه ای در دستان رسول بود که در صورت امر آن جضرت بدون تامل به اجرا می آمد:

اى مرا تو مصطفى من چون عمر

از براى خدمتت بندم کمر

 

بدون شک داستان اسلام آوردن عمر یکی از شگفت ترین داستان های زمان پیش از هجرت در تاریخ اسلام است که در آن زمان در حالیکه مسلمانان در بی پناهی به سر می بردند و در همه قریش کسی را نداشتند که از آنان حمایت فزیکی کند، مردی از قریش اسلام می آورد که در شمشیر زنی و جوان مردی  در قریش بر سر زبان ها است و در دشمنی نیز اگر کسی از وی دشمن تر باشد آن ابوجهل بود نه کسی دیگر. آری عمر فاروق- این دشمن بزرگ اسلام در حالیکه در یکی از روز های پر هیاهوی مکه از خانه به قصد کشتن رسول خدا می برآید تا برای همیشه از شر اسلام و محمد رهایی پیدا کند و این دوگانگی چند ساله بین براداران و عمو زاده ها را در قریش به پایان برساند، ناگهان خودش به صف اسلام می درآید که مولوی این حادثه جالب را در شعر چنین بیان کرده است:

 

شمشیر به کف عمر در قصد رسول آید

در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد

در بیت بالا مولوی بر علاوه اینکه ذکر کرده بر آن روایت معروف اسلامی که گویا پیامبر برای تقویه اسلام از خداوند خواسته بود تا اگر صلاح بیبیند از دونفر عمر یا ابولحکم (ابوجهل) یکی را به اسلام آورد که خداوند این دعای پیامبر را در شان عمر پذیرفت و نظر خدایی بر وی افتاد، اما مولوی این داستان را در سوژه عمومی نیز استفاده برده و می گوید که اگر لطف و نظر الهی شامل حال انسان گرد پس اگر وی برای دشمنی خدا هم اگر برخواسته باشد، خدا بر وی احسان می فرماید و محبوب خود می گرداند.

فاروق اعظم برای مولوی نمونه ثبات و مردانگی و دیو شکنی است . پسر خطاب با اسلام آوردنش چنان پایبند به این دین می شود که دیوان و ددان که چون غبار سر و صورت اسلام را لکه دار می کردند، از چهره اسلام می زدود و آنان در همه جا از عمر گریزان بودند. و مولوی در زمان که دوباره دیو ها از پس کوچه ها به خیابان ها راه یافته اند، آرزوی عمر می کند و می گوید:

عمری باید تا دیو از او بگریزد

 

نخستین برجستگی حضرت عمر در تاریخ اسلام همان عدالت وی است که به حق به فاروق معروف گشت و در کتب و رویات بی شمار اسلامی از عدالت عمر حکایت ها نوشته اند که مولوی نیز یکی از حکایات شکسته نفسی و متانت عمر را در دفتر نخست مثنوی  تحت عنوان " آمدن رسول روم تا امیر المومینین عمر رض و دیدن او کرامات عمر رض " : این داستان بسیار دراز است و دوستداران می توانند همه آن را در مثنوی بخوانند اما من چند بیت زیبایی آن را که مولوی  در شان عمر در این قصه آورده دراین جا درج میکنم.

مولوی می گوید:

تا عمر آمد ز قیصر یک رسول                        در مدینه از بیابان نغول‏

گفت کو قصر خلیفه اى حشم                     تا من اسب و رخت را آن جا کشم‏

قوم گفتندش که او را قصر نیست                 مر عمر را قصر، جان روشنى است‏

گر چه از میرى و را آوازه‏اى است                  همچو درویشان مر او را کازه‏اى است‏

اى برادر چونببینى قصر او                         چون که در چشم دلت رسته ست مو

چشم دل از مو و علت پاک آر                       و آن گهان دیدار قصرش چشم دار

چون رسول روم این الفاظ تر                        در سماع آورد شد مشتاق‏تر

دیده را بر جستن عمر گماشت                    رخت را و اسب را ضایع گذاشت‏

هرطرف اندر پى آن مرد کار                        مى‏شدى پرسان او دیوانه‏وار

کاین چنین مردى بود اندر جهان                    وز جهان مانند جان باشد نهان‏

جست او را تاش چون بنده بود                     لا جرم جوینده یابنده بود

دید اعرابى زنى او را دخیل                          گفت عمر نک به زیر آن نخیل‏

زیر خرما بن ز خلقان او جدا                          زیر سایه خفته بین سایه‏ى خد

 

یافتن رسول روم عمر را خفته در زیر درخت‏:

 

آمد او آن جا و از دور ایستاد                          مر عمر را دید و در لرز اوفتاد

هیبتى ز آن خفته آمد بر رسول                     حالتى خوش کرد بر جانش نزول‏

گفت با خود من شهان را دیده‏ام                    پیش سلطانان مه و بگزیده‏ام‏

از شهانم هیبت و ترسى نبود                       هیبتاین مرد هوشم را ربود

رفته‏ام در بیشه‏ى شیر و پلنگ                      روى من ز یشان نگردانید رنگ‏

اندر این فکرت به حرمت دست بست              بعد یک ساعت عمر از خواب جست‏

 

سلام کردن رسول روم بر عمر:

 

کرد خدمت مر عمر را و سلام                        گفت پیغمبر سلام آن گه کلام‏

پس علیکش گفت و او را پیش خواند               ایمنش کرد و به پیش خود نشاند‏

چون عمر اغیار رو را یار یافت                         جان او را طالب اسرار یافت‏

 

سؤال کردن رسول روم از عمر:

 

مرد گفتش کاى امیر المؤمنین                       جان ز بالا چون در آمد در زمین‏

گفت یا عمر چه حکمت بود و سر                  حبس آن صافى در این جاى کدر

گفت تو بحثى شگرفى مى‏کنى                   معنیى را بند حرفى مى‏کنى‏

حبس کردى معنى آزاد را                            بند حرفى کرده اى تو یاد را

از براى فایده این کرده‏اى                             تو که خود از فایده در پرده‏اى‏

 

 

 

 

همچنان در همین دفتر نخست مثنوی حکایت دیگری از عمر به نقل شده است که در آن بزرگی و کرامت آن حضرت را نشان می دهد که به دستور الهام الهی به پیر چنگی از بیت المال به پشت خود برایش آذوقه می دهد:

خلاصه داستان این است:

در خواب گفتن هاتف مر عمر را که چندین زر از بیت المال به آن مرده ده که در گورستان خفته است

 

آن زمان حق بر عمر خوابى گماشت                     تا که خویش از خواب نتوانست داشت‏

در عجب افتاد کاین معهود نیست                         این ز غیب افتاد بى‏مقصود نیست‏

سر نهاد و خواب بردش خواب دید                       کامدش از حق ندا جانش شنید

 

 

بانگ آمد مر عمر را کاى عمر                           بنده‏ى ما را ز حاجت باز خر

بنده‏اى داریم خاص و محترم                               سوى گورستان تو رنجه کن قدم‏

اى عمر برجه ز بیت المال عام                           هفت صد دینار در کف نه تمام‏

پیش او بر کاى تو ما را اختیار                           این قدر بستان کنون معذور دار

پس عمر ز آن هیبت آواز جست                          تا میان را بهر این خدمت ببست‏

سوى گورستان عمر بنهاد رو                             در بغل همیان دوان در جستجو

گرد گورستان دوانه شد بسى                              غیر آن پیر او ندید آن جا کسى‏

گفت این نبود دگر باره دوید                               مانده گشت و غیر آن پیر او ندید

گفت حق فرمود ما را بنده‏اى است                        صافى و شایسته و فرخنده‏اى است‏

پیر چنگى کى بود خاص خدا                              حبذا اى سر پنهان حبذا

بار دیگر گرد گورستان بگشت                            همچو آن شیر شکارى گرد دشت‏

چون یقین گشتش که غیر پیر نیست                      گفت در ظلمت دل روشن بسى است‏

آمد او با صد ادب آن جا نشست                           بر عمر عطسه فتاد و پیر جست‏

مر عمر را دید و ماند اندر شگفت                        عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت‏

گفت در باطن خدایا از تو داد                              محتسب بر پیرکى چنگى فتاد

چون نظر اندر رخ آن پیر کرد                            دید او را شرمسار و روى زرد

پس عمر گفتش مترس از من مرم                        کت بشارتها ز حق آورده‏ام‏

چند یزدان مدحت خوى تو کرد                           تا عمر را عاشق روى تو کرد

پیش من بنشین و مهجورى مساز                         تا به گوشت گویم از اقبال راز

حق سلامت مى‏کند مى‏پرسدت                             چونى از رنج و غمان بى‏حدت‏

نک قراضه‏ى چند ابریشم بها                               خرج کن این را و باز اینجا بیا

پیر لرزان گشت چون این را شنید                        دست مى‏خایید و بر خود مى‏تپید

بانگ مى‏زد کاى خداى بى‏نظیر                           بس که از شرم آب شد بى‏چاره پیر

چون بسى بگریست و از حد رفت درد                   چنگ را زد بر زمین و خرد کرد

گفت اى بوده حجابم از اله                                 اى مرا تو راه زن از شاه راه‏

اى بخورده خون من هفتاد سال                           اى ز تو رویم سیه پیش کمال‏

اى خداى با عطاى با وفا                                   رحم کن بر عمر رفته در جفا

داد حق عمرى که هر روزى از آن                      کس نداند قیمت آن در جهان‏

خرج کردم عمر خود را دم‏به‏دم                           در دمیدم جمله را در زیر و بم‏

آه کز یاد ره و پرده‏ى عراق                               رفت از یادم دم تلخ فراق‏

واى کز ترى زیر افکند خرد                              خشک شد کشت دل من دل بمرد

واى کز آواز این بیست و چهار                           کاروان بگذشت و بى‏گه شد نهار

اى خدا فریاد زین فریادخواه                               داد خواهم نه ز کس زین داد خواه‏

داد خود از کس نیابم جز مگر                             ز آن که او از من به من نزدیکتر

کاین منى از وى رسد دم دم مرا                          پس و را بینم چو این شد کم مرا

همچو آن کاو با تو باشد زر شمر                         سوى او دارى نه سوى خود نظر

 

پس عمر گفتش که این زارى تو                          هست هم آثار هشیارى تو

چون که فاروق آینه‏ى اسرار شد                          جان پیر از اندرون بیدار شد

همچو جان بى‏گریه و بى‏خنده شد                         جانش رفت و جان دیگر زنده شد

 

 

   داستان دیگر در مثنوی از درک و دانش عمر ذکر شده است که چگونه امیر المومینین در حالیکه شهر در آتش می سوزد و مردم پا وسر برهنه به نزد وی برای چاره جویی آمده اند، او با متانت و آرامش در حالیکه می داند منبع این آتش سرپیچی از فرمان خدا است به مردم نصیحت می کند و آنان را متوجه می کند که : دل آگاهی می باید و گرنه    گدا یک لحظه بی نام خدا نیست  و برای ایشان می گوید که ذکات و کمک به قفرا را از روی عادت نکیند بلکه برای خدا بکنید:

کوتاه داستان چنین است:

آتشى افتاد در عهد عمر                                    همچو چوب خشک مى‏خورد او حجر

در فتاد اندر بنا و خانه‏ها                                   تا زد اندر پر مرغ و لانه‏ها

نیم شهر از شعله‏ها آتش گرفت                            آب مى‏ترسید از آن و مى‏شگفت‏

مشکهاى آب و سرکه مى‏زدند                             بر سر آتش کسان هوشمند

آتش از استیزه افزون مى‏شدى                            مى‏رسید او را مدد از بى‏حدى‏

خلق آمد جانب عمر شتاب                                 کاتش ما مى‏نمیرد هیچ از آب‏

گفت آن آتش ز آیات خداست                               شعله‏اى از آتش بخل شماست‏

آب بگذارید و نان قسمت کنید                              بخل بگذارید اگر آل منید

خلق گفتندش که در بگشوده‏ایم                             ما سخى و اهل فتوت بوده‏ایم‏

گفت نان در رسم و عادت داده‏اید                         دست از بهر خدا نگشاده‏اید

بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز                           نه از براى ترس و تقوى و نیاز

مال تخم است و به هر شوره منه                         تیغ را در دست هر ره زن مده‏

اهل دین را باز دان از اهل کین                           همنشین حق بجو با او نشین‏

هر کسى بر قوم خود ایثار کرد                           کاغه پندارد که او خود کار کرد

همینگ.نه مولوی از دوره خلافت عمر در چندین جای در کتاب مثنوی حکایات جالب ذکر کرده و از این دوره، دوره تامین عدالت و ظلم ستیزی یاد می کند که مردم در پناه رفاع حکومت اسلامی به سر می برند وسایه شمشیر سلطان های جبار دیگر از سر مستظعفان بدور است و نیز در ابیات پر معنی و ظریف نشان می دهد که چگونه خلیفه در میان مردم به کار و امور اجتماعی مردم اشتغال داشته است. در اینجا و در این بخش دو حکایت دلچسپ دیگری از مثنوی را می آوریم که در دفتر دوم مثنوی آمده است:

حکایت نخست تحت عنوان "هلال پنداشتن آن شخص خیال را در عهد عمر" آمده است که فشرده آن این است:

 

 

ماه روزه گشت در عهد عمر                  بر سر کوهى دویدند آن نفر

تا هلال روزه را گیرند فال                     آن یکى گفت اى عمر اینک هلال‏

چون عمر بر آسمان مه را ندید                گفت کاین مه از خیال تو دمید

ور نه من بیناترم افلاک را                      چون نمى‏بینم هلال پاک را

گفت تر کن دست و بر ابرو بمال              آن گهان تو بر نگر سوى هلال‏

چون که او تر کرد ابرو مه ندید               گفت اى شه نیست مه شد ناپدید

گفت آرى موى ابرو شد کمان                  سوى تو افکند تیرى از گمان‏

چون یکى مو کج شد او را راه زد             تا به دعوى لاف دید ماه زد

موى کج چون پرده‏ى گردون بود              چون همه اجزات کج شد چون بود

و حکایت دوم که آنرا در همین دفتر دوم در بین حکایت بنام " قصه‏ى آن صوفى که زن خود را با بیگانه بگرفت " می آورد که چنین است:

 

عهد عمر آن امیر مومنان                      داد دزدى را به جلاد و عوان‏

بانگ زد آن دزد کاى میر دیار                اولین بار است جرمم زینهار

گفت عمر حاش لله که خدا                      بار اول قهر بارد در جزا

بارها پوشد پى اظهار فضل                    باز گیرد از پى اظهار عدل‏

تا که این هر دو صفت ظاهر شود             آن مبشر گردد این منذر شود

بارها زن نیز این بد کرده بود                  سهل بگذشت آن و سهلش مى‏نمود

آن نمى‏دانست عقل پاى سست                  که سبو دایم ز جو ناید درست‏

آن چنانش تنگ آورد آن قضا                   که منافق را کند مرگ فجا

نه طریق و نه رفیق و نه امان                  دست کرده آن فرشته سوى جان‏

آن چنان کاین زن در آن حجره‏ى جفا         خشک شد او و حریفش ز ابتلا

گفت صوفى با دل خود کاى دو گبر           از شما کینه کشم لیکن به صبر

لیک نادانسته آرم این نفس                       تا که هر گوشى ننوشد این جرس‏

از شما پنهان کشد کینه محق                   اندک اندک همچو بیمارى دق‏

مرد دق باشد چو یخ هر لحظه کم             لیک پندارد به هر دم بهترم‏

همچو کفتارى که مى‏گیرند و او               غره‏ى آن گفت کاین کفتار کو

هیچ پنهان خانه آن زن را نبود                 سمج و دهلیز و ره بالا نبود

نه تنورى که در آن پنهان شود                 نه جوالى که حجاب آن شود

همچو عرصه‏ى پهن روز رستخیز            نه گو و نه پشته نه جاى گریز

گفت یزدان وصف این جاى حرج             بهر محشر لا ترى فیها عوج‏

                                                                                   

 

             عثمان ذی النورین:

 

عثمان پسر عفان نزد مولوی معروف است به همان لقب که وی با ازدواج با دو نور چشم رسول  آن را کمایی کرده که صاحب دو نور یا ذی النورین گفته می شود و مولوی در این موضع چنین فرموده است:

 

چونک عثمان آن عیان را عین گشت

نور فایض بود و ذی النورین گشت

 

مولوی گذشته از همه دغدغه های مذهبی و باور های بی نتیجه در آن روزگار، ابن عفان را به عنوان خلیفه سوم اسلام و مسلمانان پذیرفته و آن را در مثنوی چنین بیان کرده است:

 

خمش باش ای تن که تا جان بگوید

علی میر گردد چو بگذشت عثمان

 

 

و نیز عثمان را نسبت به خدمت که در جمع قرآن کرده است باور دارد زیرا بگمان اغلب در آن روزگار بحث های زیادی پیرامون تحریف قرآن قرار داشت که مولوی بدون در نظر داشت این بحث های نا روا  مصحف عثمانی را همان قرآنی می پذیرد که تا به امروز نزد مسلمین است و آن در همه نماز ها و مسائل شرعی مبنای کار و امور مسلمانان جهان قرار دارد:

بر مصحف عثمان بنهم دست به سوگند

مولانا بر مسند نشستن عثمان به عنوان خلیفه اسلامی را نماد امید بر مسلمانان می داند و از آن سوژه ای بر می گیرد برای نسل خود و پس از خود که اگر عمر- آن شاه عدالت از جهان می گذرد پس نباید بر مصیبت دوام دار نشست و اگر بر ما که مصیبت در از دست دادن رهبری و یا کلانی می رسد غصه نخوریم که عثمانی می رسد و دوباره کار رونق می گیرد.

 

اگر دی رقت باقی باد امروز

وگر عمر بشد عثمان در آمد

 

مولوی نخستین بیانیه حضرت عثمان را در مثنوی  تحت نام " قصه‏ى آغاز خلافت عثمان و خطبه‏ى وى در بیان آن که ناصح فعال به فعل به از ناصح قوال به قول‏" در دفتر چهارم مثنوی چنین آورده است:

 

 

قصه‏ى عثمان که بر منبر برفت               چون خلافت یافت بشتابید تفت‏

منبر مهتر که سه پایه بده‏ست                   رفت بو بکر و دوم پایه نشست‏

بر سوم پایه عمر در دور خویش              از براى حرمت اسلام و کیش‏

دور عثمان آمد او بالاى تخت                  بر شد و بنشست آن محمود بخت‏

پس سؤالش کرد شخصى بو الفضول          کان دو ننشستند بر جاى رسول‏

پس تو چون جستى از ایشان برترى          چون به رتبت تو از ایشان کمترى‏

گفت اگر پایه‏ى سوم را بسپرم                  وهم آید که مثال عمرم‏

بر دوم پایه شوم من جاى جو                  گویى بو بکر است و این هم مثل او

هست این بالا مقام مصطفى                    وهم مثلى نیست با آن شه مرا

بعد از آن بر جاى خطبه آن ودود              تا به قرب عصر لب خاموش بود

زهره نه کس را که گوید هین بخوان          یا برون آید ز مسجد آن زمان‏

هیبتى بنشسته بد بر خاص و عام              پر شده نور خدا آن صحن و بام‏

هر که بینا ناظر نورش بدى                    کور ز آن خورشید هم گرم آمدى‏

پس ز گرمى فهم کردى چشم کور             که بر آمد آفتابى بى‏فتور

لیک این گرمى گشاید دیده را                   تا ببیند عین هر بشنیده را

گرمى‏اش را ضجرتى و حالتى                ز آن تبش دل را گشادى فسحتى‏

کور چون شد گرم از نور قدم                  از فرح گوید که من بینا شدم‏

سخت خوش مستى ولى اى بو الحسن         پاره‏اى راه است تا بینا شدن‏

این نصیب کور باشد ز آفتاب                  صد چنین و الله اعلم بالصواب‏

و انکه او آن نور را بینا بود                    شرح او کى کار بو سینا بود

ور شود صد تو که باشد این زبان             که بجنباند به کف پرده‏ى عیان‏

واى بر وى گر بساید پرده را                  تیغ اللهى کند دستش جدا

دست چه بود خود سرش را بر کند            آن سرى کز جهل سرها مى‏کند

این به تقدیر سخن گفتم ترا                      ور نه خود دستش کجا و آن کجا

خاله را خایه بدى خالو شدى                   این به تقدیر آمده‏ست ار او بدى‏

از زبان تا چشم کاو پاک از شک است         صد هزاران ساله گویم اندک است‏

هین مشو نومید نور از آسمان                  حق چو خواهد مى‏رسد در یک زمان‏

صد اثر در کانها از اختران                    مى‏رساند قدرتش در هر زمان‏

اختر گردون ظلم را ناسخ است                اختر حق در صفاتش راسخ است‏

چرخ پانصد ساله راه اى مستعین              در اثر نزدیک آمد با زمین‏

سه هزاران سال و پانصد تا زحل             دم‏به‏دم خاصیتش آرد عمل‏

درهمش آرد چو سایه در ایاب                 طول سایه چیست پیش آفتاب‏

وز نفوس پاک اختروش مدد                    سوى اخترهاى گردون مى‏رسد

ظاهر آن اختران قوام ما                        باطن ما گشته قوام سما

 

 

 

علی مرتضی:

حکایت عمر و علی در سراسر مثنوی و دیوان شمس آمده است و مولوی این دو را در هر جایی در نمایه های ادبی، اجتماعی، اخلاق، عدالت، شجاعت و فداکاری و در ابیات پراکنده و قصائد جدا گانه گنجانیده است.

و اما سخن از مرتضی علی شیر خدا- افتخار هر نبی و هر ولی است که در دم نخستین برای مولوی، وی نماد از شجاعت نه تنها در برابر دشمن در صحنه پیکار بل در برابر همه مصیبت های که جهان در پیش پای انسان می نهد است و خداوندگار بلخ علی را نمونه قرار می دهد و خطاب می کند که اگر بخت انسان علی گردد پس شکوه ای از آلام نیست:

 

 

اکنون بزند گردن غم های جهان را

کاقبال تو چون حیدر کرار درامد

 

مولوی هویت علی را در میدان های نبرد حق در برابر باطل پیدا کرده است. علی برای مولوی صاحب ذوالفقار و فا تح خیبر- آن دژ تسخیر ناپذیر بود ما نیز از زبان بلخی ذکر می کنیم:

 

تا سپرهای فلک ها را درید

قاب قوسین از علی تیری فکند

***

 

سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

***

دریغ پرده هستی خدای برکندی

چنانک آن در خیبر علی حیدر کند

***

در غزا خویش ذوالفقار کند

ز انتظار رسول تیغ علی

***

یا تبر برگیر و مردانه بزن

تو على‏وار این در خیبر بکن

علی در مثنوی مولوی نمونه مدارج کمال اخلاق انسانی تراشیده شده است که همه کار و عملش برای خدا است و مولانا توصیه می کند که اخلاص عمل را باید از وی آموخت که او هرچه می کرد برای پروردگارش بود و برای خوشنودی او تعالی. حلمیت و گذشت علی برای پروردگار را مولانا در دفتر نخست مثنوی تحت نام " خدو انداختن خصم در روى امیر المؤمنین على علیه السلام و انداختن على شمشیر را از دست" بسیار به زیبایی به نظم کشیده که فشرده آن این است:

از على آموز اخلاص عمل                                شیر حق را دان مطهر از دغل‏

در غزا بر پهلوانى دست یافت                            زود شمشیرى بر آورد و شتافت‏

او خدو انداخت در روى على                             افتخار هر نبى و هر ولى‏

آن خدو زد بر رخى که روى ماه                         سجده آرد پیش او در سجده‏گاه‏

در زمان انداخت شمشیر آن على                         کرد او اندر غزایش کاهلى‏

گشت حیران آن مبارز زین عمل                         وز نمودن عفو و رحمت بى‏محل‏

گفت بر من تیغ تیز افراشتى                               از چه افکندى مرا بگذاشتى‏

 

پس بگفت آن نو مسلمان ولى                              از سر مستى و لذت با على‏

که بفرما یا امیر المؤمنین                                  تا بجنبد جان بتن در چون جنین‏

در محل قهر این رحمت ز چیست                        اژدها را دست‏دادن راه کیست‏

 

گفت من تیغ از پى حق مى‏زنم                            بنده‏ى حقم نه مأمور تنم‏

شیر حقم نیستم شیر هوا                                    فعل من بر دین من باشد گوا

ما رمیت إذ رمیتم در حراب                               من چو تیغم و آن زننده آفتاب‏

رخت خود را من ز ره برداشتم                           غیر حق را من عدم انگاشتم‏

سایه‏ام من کدخدایم آفتاب                                   حاجبم من نیستم او را حجاب‏

من چو تیغم پر گهرهاى وصال                           زنده گردانم نه کشته در قتال‏

خشم بر شاهان شه و ما را غلام                          خشم را هم بسته‏ام زیر لگام

 

مولوی علی را یگانه شاگرد مکتب اسلام می داند که تا آخر از مربی این آئین (حضرت محمد) درس آموخت و این آموزش تا روز واپسین زندگی پیامبر ادامه داشت و تا آن روز از نزد ایشان علم آموخته است چنانجه که یکی از فرموده های رسول بر علی را در مثنوی چنین به نظم کشیده است:

 

گفت پیغمبر على را کاى على                             شیر حقى پهلوانى پر دلى‏

لیک بر شیرى مکن هم اعتماد                              اندر آ در سایه‏ى نخل امید

یا على از جمله‏ى طاعات راه                             بر گزین تو سایه‏ى خاص اله‏

هر کسى در طاعتى بگریختند                             خویشتن را مخلصى انگیختند

تر برو در سایه‏ى عاقل گریز                             تا رهى ز آن دشمن پنهان ستیز

از همه طاعات اینت بهتر است                           سبق یابى بر هر آن سابق که هست‏

چون گرفتت پیر هین تسلیم شو                            همچو موسى زیر حکم خضر رو

صبر کن بر کار خضرى بى‏نفاق                         تا نگوید خضر رو هذا فراق‏

گر چه کشتى بشکند تو دم مزن                            گر چه طفلى را کشد تو مو مکن‏

دست او را حق چو دست خویش خواند                  تا یَدُ اللَّهِ فَوْقَ أَیْدِیهِمْ براند

دست حق میراندش زنده‏ش کند                            زنده چه بود جان پاینده‏ش کند

هر که تنها نادرا این ره برید                              هم به عون همت پیران رسید

دست پیر از غایبان کوتاه نیست                           دست او جز قبضه‏ى الله نیست‏

غایبان را چون چنین خلعت دهند                         حاضران از غایبان لا شک بهند

غایبان را چون نواله مى‏دهند                              پیش مهمان تا چه نعمتها نهند

کو کسى که پیش شه بندد کمر                             تا کسى که هست بیرون سوى در

چون گزیدى پیر نازک دل مباش                          سست و ریزیده چو آب و گل مباش‏

گر بهر زخمى تو پر کینه شوى                           پس کجا بى‏صیقل آیینه شوى

 

و نیز حکایت دیگری در باره حضرت علی در مثنوی آمده است که فشرده آن را نیز در آخر این نوشته می آوریم و آن حکایت این است:

من چنان مردم که بر خونى خویش                       نوش لطف من نشد در قهر نیش‏

گفت پیغمبر به گوش چاکرم                               کاو برد روزى ز گردن این سرم‏

کرد آگه آن رسول از وحى دوست                       که هلاکم عاقبت بر دست اوست‏

او همى‏گوید بکش پیشین مرا                              تا نیاید از من این منکر خطا

من همى‏گویم چو مرگ من ز تست                       با قضا من چون توانم حیله جست‏

او همى‏افتد به پیشم کاى کریم                              مر مرا کن از براى حق دو نیم‏

تا نیاید بر من این انجام بد                                  تا نسوزد جان من بر جان خود

من همى‏گویم برو جف القلم                                ز آن قلم بس سر نگون گردد علم‏

هیچ بغضى نیست در جانم ز تو                           ز آن که این را من نمى‏دانم ز تو

آلت حقى تو فاعل دست حق                               چون زنم بر آلت حق طعن و دق‏

گفت او پس آن قصاص از بهر چیست                   گفت هم از حق و آن سر خفى است‏

گر کند بر فعل خود او اعتراض                          ز اعتراض خود برویاند ریاض‏

اعتراض او را رسد بر فعل خود                         ز آن که در قهر است و در لطف او احد

اندر این شهر حوادث میر اوست                          در ممالک مالک تدبیر اوست‏

آلت خود را اگر او بشکند                                  آن شکسته گشته را نیکو کند

رمز ننسخ آیه او ننسها                                     نأت خیرا در عقب مى‏دان مها

هر شریعت را که حق منسوخ کرد                       او گیا برد و عوض آورد ورد

شب کند منسوخ شغل روز را                             بین جمادى خرد افروز را

باز شب منسوخ شد از نور روز                          تا جمادى سوخت ز آن آتش فروز

گر چه ظلمت آمد آن نوم و سبات                         نى درون ظلمت است آب حیات‏

نى در آن ظلمت خردها تازه شد                          سکته‏اى سرمایه‏ى آوازه شد

که ز ضدها ضدها آمد پدید                                در سویدا روشنایى آفرید

جنگ پیغمبر مدار صلح شد                               صلح این آخر زمان ز آن جنگ بد

صد هزاران سر برید آن دلستان                          تا امان یابد سر اهل جهان‏

باغبان ز آن مى‏برد شاخ مضر                           تا بیابد نخل قامتها و بر

مى‏کند از باغ دانا آن حشیش                               تا نماید باغ و میوه خرمیش‏

مى‏کند دندان بد را آن طبیب                               تا رهد از درد و بیمارى حبیب‏

بس زیادتها درون نقصهاست                              مر شهیدان را حیات اندر فناست‏

چون بریده گشت حلق رزق خوار                        یرزقون فرحین شد گوار

حلق حیوان چون بریده شد به عدل                        حلق انسان رست و افزون گشت فضل‏

حلق انسان چون ببرد هین ببین                            تا چه زاید کن قیاس آن بر این‏

حلق ثالث زاید و تیمار او                                  شربت حق باشد و انوار او

حلق ببریده خورد شربت ولى                             حلق از لا رسته مرده در بلى‏

 

 

بس کن اى دون همت کوته بنان                          تا کى‏ات باشد حیات جان به نان‏

ز آن ندارى میوه‏اى مانند بید                               کآبرو بردى پى نان سپید

گر ندارد صبر زین نان جان حس                        کیمیا را گیر و زر گردان تو مس‏

جامه شویى کرد خواهى اى فلان                         رو مگردان از محله‏ى گازران‏

گر چه نان بشکست مر روزه‏ى ترا                       در شکسته بند پیچ و برتر آ

چون شکسته بند آمد دست او                               پس رفو باشد یقین اشکست او

گر تو آن را بشکنى گوید بیا                               تو درستش کن ندارى دست و پا

پس شکستن حق او باشد که او                             مر شکسته گشته را داند رفو

آن که داند دوخت او داند درید                             هر چه را بفروخت نیکوتر خرید

خانه را ویران کند زیر و زبر                            پس به یک ساعت کند معمورتر

گر یکى سر را ببرد از بدن                                صد هزاران سر بر آرد در زمن‏

گر نفرمودى قصاصى بر جناة                            یا نگفتى فى القصاص آمد حیات‏

خود که را زهره بدى تا او ز خود                        بر اسیر حکم حق تیغى زند

ز آن که داند هر که چشمش را گشود                    کآن کشنده سخره‏ى تقدیر بود

هر که را آن حکم بر سر آمدى                            بر سر فرزند هم تیغى زدى‏

رو بترس و طعنه کم زن بر بدان                         پیش دام حکم عجز خود بدان‏

 

 

 

پایان

پژوهش : میرویس بلخی



پدرش از سوی مادر دخترزاده سلطان علاءالدین محمد خوارزمشاه بود و به همین جهت به بهاءالدین ولد معروف شد.

http://www.farsi.sunnionline.us/Articles/Investigative-articles/1427--------.html


 

میرویس بلخی
دکتور میرویس بلخی در بیست و سوم جدی سال ۱۳۶1 خورشیدی در شهرستان خُلم ولایت بلخ در شمال افغانستان تولد شد. در سال ۱۳۸۶ پس از تحصیل در مقطع لسانس در رشته علوم سیاسی دانشگاه دهلی در امتحان کانکوری سرتاسری هند شرکت و به دانشگاه جواهر لعل نهرو راه یافت و بدرجه ماستر در سیاست بین الملل فارغ شد. در سال ۱۳۷۸ دوره ام.فیل (M.Phil) را در همین دانشگاه به پایان رسانید. دکتور بلخی در سال 1394 خورشیدی دکتورای خود را در حوزه سیاست بین الملل و مطالعات خاور میانه در دانشگاه جواهر لعل نهرو، زیر عنوان " مطالعه مقایسه یی ملت سازی در عراق و افغانستان پس از امریکا " با سرپرستی پروفیسور ای.کی. پاشا، به پایان رسانید. بلی در زمینه روابط بین الملل، سیاست خارجی، مطالعات خاورمیانه و مسایل روز کتاب و مقالاتی به زبان فارسی و انگلیسی نوشته است.
نویسندگان وبلاگ:
مطالب اخیر:
کدهای اضافی کاربر :